...درخت و مرداب،درددل میکردند و سنگ به عشقشان میخندید.چون دلی سنگی داشت و خبر از معجزه عشق نداشت که روزی گریبان گیر خودش هم میشود.پروانه با خارج شدن از پیله دل به گل سپرد و رفت.بارفتن پروانه درخت خشکید.سنگ هم به جهلش پوزخند میزد.مرداب هم گریست،آنقدری که دلش پاک شد.لکه های گلی رفتند و مرداب،ر
جوی روان شد.سنگ تنها شده بود.باد وزید،باخودش غبار آورد؛خاک آورد؛آورد و آورد...روی هم انباشته شد و سنگ زیر خاک دفن شد.اما هنوز هم صدای خنده اش به عشق درخت می آمد..."ادامه داره"
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
سکــوتـے مـے کنـــمـ بـالاتـر از فـریـادھـا ...کــہ ایــن بـــزرگتــرین اعتــراض مـن اسـت بـہ تــو ... Archivesآذر 1392تير 1392 ارديبهشت 1392 فروردين 1392 Authors***کوثر***Links
♥ღباشگاه پروازღ♥ LinkDump
*دســـتــ نـوشتــــہ* کاربران آنلاين:
بازدیدها :
|